جامعه تکنسینهای فوریتهای پزشکی آذربایجان شرقی

آموزش و آشنایی با اصول فوریتهای پزشکی و جدیدترین نرم افزار های آموزشی اورژانس 115

آموزش و آشنایی با اصول فوریتهای پزشکی و جدیدترین نرم افزار های آموزشی اورژانس 115

جامعه تکنسینهای فوریتهای پزشکی آذربایجان شرقی

وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَآ أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا
هرکس نفسی را حیات بخشد به مانند این است که جهانی را حیات بخشیده (المائدة: ۳۲)

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «تکنسین جماعت» ثبت شده است

۱۶:۰۷۰۱
دی

ستاره حیاتستاره حیاتستاره حیاتستاره حیاتستاره حیاتستاره حیاتستاره حیاتستاره حیات

مهداد میانجی
۲۱:۴۹۳۰
آذر
مهداد میانجی
۲۳:۱۳۲۰
آبان

از همکاران عزیز خواهش میکنم جهت تبادل نظر و استفاده از تجربیات علمی و عملی یکدیگر به گروه ما بپیوندید 

https://www.facebook.com/groups/azarbaijanemt/

گروه فوریتهای پزشکی

مهداد میانجی
۰۱:۳۵۱۶
آبان

ساعت 10 شب بود ومن داشتم از پنجره پایگاه تیکمه داش به جاده نگاه میکردم 

روبروی پایگاهمون درست اونطرف جاده پمپ بنزین بود 

یه 206 صندوق دار داشت از پمپ وارد جاده میشد که یه پراید زد بهش

وای . . .  عجب صدایی بلن شد ! دقیقا جلو چشمام اتفاق افتاد

جاده هم که تاریک بود قشنگ جرقه هایی که از کشیده شدن ماشینا رو جاده ایجاد می شد 

دیده میشد

سریع 10-10 شدم به همکارم گفتم امبولانسو بیار بیرون...

دویدم اونطرف جاده سر صحنه

دیدم همه ریختن بیرون از ماشین ، هر دو ماشین پر بوده

پرایده 8 نفر و 206 پنج نفر البته 4 نفر بچه بودن و بقیه بزرگسال

همه مصدوم شده بودن جز یه خانوم جوون که حامله بود

یکی از ماشینا داشت میرفت عروسی و اون یکی عزاداری   :)

همشون رو بردم کابین بیمار آمبولانس ، یکیشون رو که هد تروما بود و خیلی آزیته بود خوابوندم رو تخت و با کمربند فیکس کردم آخه هی داد میزد ولم کنید من شوهرمو میخوام . . . ( جالبه اون اصلا شوهر نداشت )آخرش مجبور شدم سرش داد بزنم چون تمرکزم رو بهم میریخت ، که حیوونی بچه ها ترسیدن.

اون خانم حامله هم جلو رو صندلی نشست . بقیه مصدومها پلاس شدن کف آمبولانس . هد ترما ، شکستگی پا دست ، کتف و ....

اکثرا استیبل بودن

ولی به 8 نفرشون تا برسیم به بیمارستان سرم وصل کردم

کابین بیمار اوضاعی داشت بیا و ببین . .. 

سرمها اویزون

مصدومها گریون

اون دختره هم مدام داد میزد

جا واسه ایستادنم نبود

همه چی یهو شد ، اصلا فرصت نشد نیروی کمکی بخواهییم

خلاصه ما اینار و بردیم بیمارستان بستان آباد 

آقا فقط نیم ساعت از تو آمبولانس مصدوم بیرون می اومد

همه تو بیمارستان تعجب کرده بودن که این همه آدم چجوری تو یه آمبولانس اومده :)

مهداد میانجی
۲۳:۳۲۱۱
آبان

سال 89 بود ،تازه از خدمت سربازی برگشته بودم و چون کمتر از یک سال خدمت کرده بودم بایستی طرح هم میرفتم 

طرحم بنا به دلایلی تو شهر خودم نیفتاد و افتادم بستان آباد که بین تبریز و میانه است

اونجا هم منو پایگاه آزاد راه پیامبر اعظم (ص) شیفت مینوشتن ، خدا حفظش کنه حاج حسین رو اون موقع مسئول فوریت بستان آباد بودن ، ایشون صلاح دیدن پایگاه قره بابا وایسم 

دو سه روز اول اتفاق خاصی نیفتاد فقط هر شیفت چنتا مراجعه حضوری داشتیم که اکثرا مسمومیت گوارشی و مشکلات کوچیک بودن

چشمتون روز بد نبینه فکر کنم بهار بود و هوا تازه تازه گرم میشد،ساعت 2 بامداد بود که از مرکز تماس گرفتن 10 کیلومتر مونده به عوارضی تصادف شده 

اون شب من با آقای صادق زاده که نرس بودن همشیفت بودم . راهی شدیم سمت محل حادثه ،نزدیک بودیم واسه همین سریع رسیدیم.

 

تصادف تو لاین سبقت درست کنار گاردیل وسط اتفاق افتاده بود. یه کامیونت لاستیکش ترکیده بود و همونجا تو لاین سرعت وایساده بود و یه پراید سیاه از عقب رفته بود زیر کامیونت

تو صحنه فقط راننده کامیونت بود که گریه میکرد . . . نه پلیس نه هلال احمر نه راهداری ... هیچی

یادم بود که اول باید ایمنی صحنه رو چک کنم

دیدم ماشینا بد جایی تصادف کردن و هر لحظه احتمال تصادف بعدی وجود داره و نمیشه رفت سمت ماشینا

به راننده گفتم برا چی گریه میکنی ؟ با گریه گفت : پس چه خاکی تو سرم بریزم ؟ 

گفتم سریع بیار زاپاس ماشینت رو آتیش بزن اون هم سریع این کار رو کرد و زاپاس رو صد متر نرسیده به صحنه با گازوئیل و کاغذ آتیش زد

همه این حرفا تو چن ثانیه اتفاق افتاد 

رفتم سمت صحنه

وای ......

خدایا .....

گفتم این چه مصیبتیه ؟ این چه شغلیه من دارم ؟ اینا چی ان ؟ اینا کی اند ؟

پرایده که کلا سقفش رفته بود و تا وسط زیر کامیونت بود 

چهار تا سرنشین داشت که دو نفر جلویی آقا بودن و دو نفر عقبی خانم 

سر هردو آقا داغون شده بود . . .  یکیشون کاسه سرش رفته بود و راننده کلا صورت نداشت  . . .

خانومها هم سرشون ترکیده بود و درجا مرده بودن حالا فهمیدم راننده کامیئنت چرا گریه میکرد ، بیچاره بچه مشهد بود و داشت با میبرد تبریز

 

حالا اینا یه طرف ماشینایی که ساعت 2 نصف شب با سرعت بالا میومدن سمت ما یه طرف

دوستم هم کنار من اومده بود بالای پراید

یهو دیدم یه اتوبوس داره صاف میاد سمت ما رو صحنه تصادف

دیگه چشمام رو بستم

گفتم دیگه مردیم

ولی تو لحظه اخر فرمونش رو پیچوند و از لاین وسط رد شد 

من پریدم پایین

هرچی زنگ میزدیم پلیس و مرکز هیچ کس نمیومد کمک

خیلی صحنه بدی بود

غیر از اون دو سه تا ماشین دیگه هم اومدن سمت صحنه که یکیشون یه فولکس گل بود نتونست کنترل کنه و چنتا دور وسط اتوبان زد و خاموش کرد و پیاده شد ،یه پسر جوون بود که خیلی ترسیده بود 

سرش داد زدم بابا ماشینتو از وسط اتوبان بردار الان له میشه

سریع به خودش اومد ولی هر کاری کرد ماشینه روشن نشد 

از دور دیدم یه تریلی نزدیک میشه 

با دوستم کمک کردیم ماشینشو هل دادیم به طرف حاشیه اتوبان ... به خیر گذشت ..........

دو باره برگشتم سمت صحنه 

یه پتوی بچه دیدم کنار پراید 

گفتم نکنه توش بچه باشه ؟؟؟؟ پتو رو زدم کنار دیدم یه نوزاد شیرخوار توش هس .... ولی ای خدا الان هم که الانه یادم میفته چشمام پر از اشک میشه

بچه مرده بود ، اصلا مغزش ریخته بود بیرون .........

با دستای خودم گذاشتمش تو کیسه جسد نوزاد بعد اوردمش کنار آمبولانس

دیگه تو حال خودم نبودم

یواش یواش نیروهای هلال رسیدن

پلیس راه اومد

جرثقیل اومد

خدایا 5 نفر کشته تو یه تصادف ، اون هم اولین تصادفی که رفتم

نیروهای امدادی اجساد رو در اوردن و بردن من هم اون جونی که فولکس داشت رو بردیم آخه دندوناش شکسته بود

 

شدت حادثه جوری بود که ریس پلیس راه استان و ریس راه ترابری استان هم اون شب اومده بودن 

من هم به شدت از عملکرد پلیس انتقاد کردم .چون اون شب 5 تا تصادف دیگه کنار اون صحنه اتفاق افتاد

 

به خدا سه روز نتونستم غذا بخورم . . . شبا هم خوابم نمیومد همه اش چهره اون نوزاد جلوی چشام بود .......

اونقدر رو اعصابم تاثیر گذاشته بود که کلا  داغون بودم 

 

 

مهداد میانجی
۰۱:۳۰۱۱
آبان

دوس نداشتم از خاطراتم چیزی بنویسم ؛حد اقل از اون هایی که خودم رو تعریف میکنم اما این یه دونه رو مینویسم چون روز خیلی خوبی بود. این خاطره مربوط به دو سال قبل هس:

اول اینو بگم که تا قبل از این خاطره کمتر کسی بود که تو محله ی ما بدونه من تکنسین اورژانس هستم .

 

بعد از ظهر بود که داشتم تو کوچه ماشین رو میشستم  یهو یکی از همسایه ها(یه اقای 40 ساله )

سراسیمه در حالی که یه نوزاد هف هش ماهه تو بغلش بود به سمت من اومد 

گفت تو رو خدا ماشین رو روشن کن بریم بچه تلف شد . . 

نوزاد رو از دستش گرفتم ؛تازه دو ماه بود استخدام شده بودم ولی یه سال سابقه کار در اورژانس داشتم یه چیزایی هم در مورد BLS نوزادان تو ذهنم مونده بود

نگا کردم دیدم کاملا سیانوزه شده و راه هوایی کاملا بسته شده بود

دهنش پر از ترشحات و خون بود 

پرسیدم چی شده که جواب داد قند قند تو رو خدا بریم بچه خفه شد 

گفتم نگران نباش 

دستم رو بردم تا ترشحات رو پاک کنم  ولی فایده نداشت ترشحات غلیظ به علت عدم اشنایی خونواده بچه به کمکهای اولیه راه هوایی رو کاملا مسدود کرده بود

من شکم نوزاد رو گذاشتم روی ساعدم در حالی که سرش رو به پایین و رو کف دستم بود و دو سه تا ضربه اروم به پشتش زدم ولی باز هم فایده نداشت

 

تو همین حین پدر و مادر بچه هم که دو تا جوون تازه ازدواج کرده بودن رسیدن و گریه و زاری راه انداختن و این کار باعث شد یه پنجاه شصت نفری جمع بشن دور ما

 

من سریعا یاد مانور در اوردن جسم خارجی در نوزادان افتادم که خانم دکتر مقدسیان تو اسکیل لب دانشکده بهمون یاد داده بود

سریع نوزاد رو از پاهاش گرفتم و آویزون کردم و چنتا ضربه متوسط بین دو تا کتفش زدم خدایا . . . . عجب لحظه ای بود

ترشحات و قند اب شده ریخت بیرون و بچه صدای گریه اش بلند شد . 

 

گفتم دیدین چیزی نیست ؟

بچه رو دادم به مادرش گفتم ببرینش بیمارستان دکتر معاینه کنه چون با انگشتشون دهن بچه رو زخمی کرده بودن. پدر بچه هم سریع گاز وانتش رو گرفت و رفت بیمارستان . .. 

الان همون بچه داره تو کوچه راه میره . . . 

همه داشتن به من نگا میکردن

خدا کمکم کرد که نجاتش بدم وگرنه صد درصد تلف میشد.

 

ببخشید سرتان را درد آوردم

 

 

مهداد میانجی